تبليغاتX
type="application/rss+xml" title="حس آشنا" href="rss.aspx" />


حس آشنا



 

 

یاد آوری خاطره ها دست خودم نیست

 

دلتنگ تو بودن به خدا دست خودم نیست

 

این حال خرابم به هوا ربط ندارد

 

باور بکن این حال و هوا دست خودم نیست

 

یک عمر لبم اسم تو را زمزمه کرده ست

 

آوردن نام تو چرا دست خودم نیست؟

 

هرنامه ی بی پاسخ من صد گله دارد

 

تبدیل شکایت به دعا دست خودم نیست

 

هر بار به این تنگدلی، سنگدلی، آه

 

آهسته نگو:((من به خدا دست خودم نیست))

 

...

 

نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 9:41 توسط زهرا خفاجی| |



خشکیده و مغروری

بی دلهره می ریزی

همفصل شب و بادی

همخانه ی پاییزی


زاییده شدی یک روز

در عمق خیالاتم

تکرار شدی،ماندی

در یک یک ابیاتم


ای کاش که شعرم را

سوگند نمی دادم

هر قافیه را با تو

پیوند نمی دادم


تکرار شدی در خواب

بیداری تکراری

تکرار پر از تکرار

تکراری تکراری


با تو غزلم گم شد

ای حس پریشانی

ای کاش که می رفتی

با مصرع پایانی


این شعر شروعت بود

شاعر تو تمامش کن

دیروز حلالت بود

امروز حرامش کن





به دنیای من هم سری بزنید


نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 21:7 توسط زهرا خفاجی| |

 

 

نه بوی گندم و نه  بوی شیر می آید


نه باز هم پدر از این مسیر می آید

 

کنار کوچه نشستم که نیمه شب برسد


بیاید و نگذارد که جان به لب برسد

 

دوباره سینه ام از اشتیاق میسوزد


و خانه...خانه بدون چراغ میسوزد

 

خدا کند که پدر یاد ما کند امشب

به این یتیم غریب اعتنا کند امشب

 

تنور خسته ی مارا دوباره جان بدهد


به دست کوچک من لقمه لقمه نان بدهد

 

و باز دست نوازش کشد به موهایم


خدا! نمیرسم امشب به آرزو هایم؟

 

سفید شد شب چشمان من به در  مادر


غریب بودم و امشب غریبتر مادر

 

دوباره گرد یتیمی نشست روی سرم


شکایت دل پر درد را کجا ببرم؟

 

کجاست او که پناه یتیمی ام باشد؟...

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 10:51 توسط زهرا خفاجی| |




سه چار روز نرفتم سر کار

 

مغزم کار نمیکرد

 

بدتر ازون می ترسیدم با مجید روبه رو بشم

 

در مقابل مامان و بابا و سیما فقط سکوت میکردم

 

حتی نمیتونستم یه دروغ سر هم کنم وتحویلشون بدم

 

حسابی ریخته بودم به هم

 

روز پنجم از کارگاه زنگ زدن و سراغمو گرفتن

 

مریضی رو بهونه کردم  ولی باید یه سر میرفتم...

 

لباسامو پوشیدم و رفتم پایین

 

مامان خیلی خوشحال شد و برام اسفند دود کرد

 

خدا خدا میکردم نیومده باشه ولی از شانس بدم اولین کسی رو که دیدم مجید بود

 

با نگرانی اومد طرفم

 

_کجا بودی این چند روز،نگفتی نگرانت میشم؟

 

دست و پامو گم کردم

 

_مریض بودم

 

_خب اقلا یه زنگ میزدی..من مردم و زنده شدم.

 

حوصله ی سین جیم شدنو نداشتم..یه هفته از خانم کمالی اجازه گرفتم و اومدم بیرون

 

مجید دوید دنبالم

 

_کجا؟..نیومده داری میری؟

 

_ببخشید من عجله دارم

 

راستی

 

یه هفته نیستم

 

_مث اینکه واقعا حالت بده

 

برو استراحت کن...میبینمت...بای بای

 

 

انگار از یه جهنم خلاص شده بودم

 

دوست نداشتم برم خونه..یه کم پیاده روی کردم بعد یه دفعه به سرم زد برم پیش حامد

 

_اومدم دنبالت ببرمت خونه ی عمت!

 

حامد با تعجب نگام کرد

 

_خیلی وقته نیومدی،منتظر بودی یکی بیاد دنبالت؟

 

برو آماده شو دیگه

 

تو حیاط منتظرش شدم...

 

همه چی چقد زود گذشت...انگار همین دیروز بود که خبر تصادف و مرگ دایی و زندایی رو آوردن

 

من همینجا کنار حوض نشسته بودم که صدای جیغ و گریه ی مامان ومامان بزرگ از تو اتاق اومد

 

حامد فقط سه سالش بود...

 

مامان بزرگ همیشه میگفت این کار خدا بوده که این بچه رو با خودشون نبردن

 

من با اینکه خیلی بچه بودم ولی احساس مسئولیت میکردم

 

برای همین یه لحظه هم حامدو از خودم جدا نمیکردم

 

 

خیره شدم به حامد که داشت کفشاشو پاش میکرد

 

بوی ادکلنش تا این سر حیاط می اومد

 

حس عجیبی داشتم

 

نمیتونستم فکرشو هم بکنم که اون یه روزی شوهرم بشه

 

نتونستم سر حرفو باهاش باز کنم چون واقعا نمیدونستم چی میخوام بگم

 

منتظر بودم اون یه چیزی بگه

 

ولی نگفت

 

_مامان مهمون نمیخوای؟

 

مامان از تو آشپزخونه گفت:خوش اومدن

 

بعد یواش به سیما گفت ببین کیه

 

سیما انتظار دیدن حامدو نداشت

 

_کسی نیست مامان،حامده

 

مامان فوری از آشپزخونه اومد بیرون و برادر زاده شو بغل کرد

 

رفتم بالا لباس عوض کنم ...تو آینه به خودم گفتم:

 

نه،به هم نمیاید.

 

مامان خیلی اصرار کرد که حامد شب رو پیش ما بمونه ولی قبول نکرد

 

منم پشت سرش رفتم بیرون و درو بستم

 

_حامد...حرفایی که اونشب زدی...

 

_پس فراموش نکردی

 

_فراموش کنم؟!حسابی ریختم به هم..نمیدونم باید چیکار کنم

 

_منو ببخش

 

_برای چی ببخشم؟

 

_میدونستم ناراحت میشی...کاش نمیگفتم

 

_حالا که گفتی..میخوای چیکار کنی؟

 

_هر کاری تو بگی...بگی بمیر ، می میرم

 

_تو رو خدا اینجوری حرف نزن من عذاب وجدان میگیرم

 

_چجوری حرف بزنم؟..تو بگو

 

_حالا که بابا خونه س..نمیشه حرف زد...فعلا برو بعدا در باره ش حرف میزنیم...

 

 

 

 

با صدای زنگ در به خودم اومدم

 

مجید بود

 

با بی حوصلگی درو باز کردم

 

_سلام

 

سیما بهم گفت که جدا شدی

 

_خب که چی؟

 

_جواب سلام واجبه ها!

 

کفشاشو در آورد

 

_یادم نمیاد مهمون دعوت کرده باشم

 

_اینجوریه؟

 

_چی میخوای؟

 

_اومدم باهات حرف بزنم

 

_من هیچ حرفی با تو ندارم

 

_ببین من همه ی این سالها دوست داشتم...هیچوقت از ته دل نفرینت نکردم

 

_احمق..تو زن و بچه داری

 

_آره ،ولی یه ذره هم از فکرت بیرون نیومدم

 

میخوامت...هنوزم دیر نشده

 

_خجالت بکش،همش یه روزه جدا شدم

 

بلند شد و اومد طرفم

 

اینهمه سال حسرت یه لحظه با تو بودنو میخوردم

 

_خفه شو کثافت

 

برو عقب

 

خواهرمو بدبخت کردی

 

بس نبود؟

 

حالا چی از جونم میخوای؟

 

_خواهرتو خودت بدبخت کردی

 

من برای اینکه به تو نزدیک بشم با سیما ازدواج کردم.

 

داد زدم:

 

برو بیرون

 

برو  تا پلیس خبر نکردم

 

_خیلی خب، داد نزن ..میرم ولی به پیشنهادم فکر کن من بازم میام سراغت

 

رفت...

 

درو بستم و از پشت قفل کردم

 

نفرت سراسر و جودمو گرفته بود...حالم از خودم به هم میخورد

 

میخواستم یه کاری بکنم

 

یعنی باید یه کاری میکردم

 

تنها تصمیمی که تو اون لحظه گرفتم این بود که برای یه مدت ازون شهر برم

 

نمیدونستم کجا

 

شاید جنوب...سرزمین پدری...

 

ولی قبلش باید میرفتم پیش پدر ومادرم

 

باید باهاشون آشتی کنم

 

باید سمیره شونو ببخشن..

 

نباید معطل میکردم...یه سری خرت وپرت ریختم توی ساک ،درو قفل کردم و زدم بیرون

 

این تنها کاری بود که میتونستم برای خواهرم انجام بدم

 

اتوبوس

 

بهترین جا برای مرور خاطراتم بود...

 

 

 

نمیتونستم دردمو به کسی بگم

 

داشتم داغون میشدم..نه سرکار میرفتم نه غذای درست حسابی میخوردم

 

همش تو اتاق راه میرفتم و با خودم حرف میزدم..داشتم دیوونه میشدم

 

حامد به ازدواج با من اصرار میکرد ومن نمیدونستم باید چیکار کنم...

 

درمونده شده بودم

 

آبان با همه ی لحظه های تلخش گذشت...

 

همه ی کار وزندگیم شده بود فکر کردن به حامد و خواسته ش

 

خیلی سخت با این موضوع کنار اومدم

 

تو یه غروب غم انگیز پاییزی

 

کنار در آشپزخونه وایساده بودم و به آشپزی مامان نگاه میکردم

 

یه دفعه مامان بی مقدمه شروع کرد به حرف زدن:

 

شاید دلت نخواد چیزی به ما بگی ولی ما حق داریم بدونیم چی شده

 

تا بتونیم کمکت کنیم مشکلتو حل کنی

 

_من مشکلی ندارم مامان...من فقط...

 

مامان دست از کار کشید

 

_تو فقط چی؟

 

_میخوام ازدواج کنم

 

_ازدواج؟..چه خوب!خب ادامه بده

 

_با حامد...از نظر شما که مشکلی نداره؟

 

_حامد؟..آهان..اسمش حامده..کجا باهاش آشنا شدی؟

 

لجم گرفت از اینکه بعد مدتها قفل سکوتمو شکستم ولی مامان متوجه نشد

 

_باهاش آشنا نشدم،باهاش بزرگ شدم

 

این حرفو زدم و رفتم تو پذیرایی

 

مامان فوری اومد دنبالم

 

_منظورت از حامد،پسر دایی منصورت که نیست

 

بغضمو به سختی قورت دادم

 

_چرا،خودشه

 

_بی نمک..اصلا شوخی جالبی نبود

 

_شوخی نکردم..اصلا به قیافه م میخوره شوخی کنم؟

 

_پس حتما دیوونه شدی..فکرکردیاگه بابات بفهمه چه غوغایی به پا میکنه؟..نمیترسی؟

 

میترسیدم..خیلی هم میترسیدم

 

مامان انگار نمیخواست باور کنه..هنوز فکر میکرد دارم سر به سرش میذارم

 

_اصلا اگه خودش بفهمه خنده ش میگیره

 

_کی اگه چی رو بفهمه خنده ش میگیره؟

 

صدای سیما بود که تازه از راه رسیده بود

 

مامان یواش بهم گفت:دیگه نمیخوام راجع به این موضوع چیزی بشنوم

 

و برگشت توی آشپز خونه.

 

دارم اشتباه میکنم

 

آره شوخی کردم

 

من با حامد؟ مسخره است خیلی هم مسخره است

 

 

شماره ی مجید رو تو هفت تا سوراخ قایم کرده بودم

 

چند ساعت گشتم تا پیداش کردم

 

وقتی همه خواب بودند

 

زنگ زدم

 

_الو مجید

 

_چه عجب ازین طرفا

 

_تو چقد دوسم داری؟

 

_زنگ زدی اینو بپرسی؟خب معلومه خیلی

 

_چقدر؟

 

_میمیرم برات

 

_پس بیا خواستگاریم

 

_جدی؟ یعنی تو حاضری با من ازدواج کنی؟

 

_آره ..ولی قبلش باید منو از بابام خواستگاری کنی

 

_خب اونکه بله..

 

_کی میای؟

 

_کی بیام؟

 

_فردا

 

_دختر تو چقدر هولی

 

__مجید..من منتظرتم

 

_باشه

 

_میای؟

 

_میام دیگه ،خدافظ

 

فکر کردم باید خیلی زودتر از اینها اینکارو میکردم

 

ولی مجید نیومد که نیومد

 

تلفنشو هم جواب نمیداد

 

مطمئن شدم همه ی حرفاش و ابراز علاقه ش به من دروغ بوده...یه دروغ کثیف

 

برای همین هم تصمیم گرفتم به حامد بگم بله

 

ولی واقعا نمیدونستم که به عنوان یه همسر دوسش دارم یانه؟

 

ویا چقدر میتونم تو این راه سختی که انتخاب کردم طاقت بیارم...

 

ادامه دارد؟

 

نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 13:9 توسط زهرا خفاجی| |

 

 

 

گریه هامو بیرون کرده بودم

 

با این حال خیلی سعی کردم جلوی اشکامو بگیرم

 

دلم نمیخواست از تو آغوشش بیام بیرون

 

آخه بوی مامانو میداد...

 

 

سیما هم  اونشب حال خوشی نداشت

 

نمیدونم چش بود..

 

خیلی سعی کرد جلوی من خودشو یه جور دیگه نشون بده

 

ولی من دیدم توی چشماش اون غمی رو که

 

سعی داشت با لبخند پنهانش کنه

 

 

 شب خوبی نبود

 

 فکر و خیال ولم نمیکرد

 

همه ش به اون شب لعنتی فکر میکردم

 

نمیدونم اگه نمیرفتم پیش حامد بازم اون اتفاق میفتاد یا نه

 

 

با اینکه خیلی گرسنه م بود ولی پشت سرش رفتم تو

 

چه خونه ای

 

همه چیز به هم ریخته بود

 

هیچی رو نمیشد تو اون شلوغی پیدا کرد

 

از آخرین باری که با مامان اومدیم اینجارو تمیز کردیم

 

فقط یه ماه میگذره

 

همینجوری هاج و واج مونده بودم

 

_زلزله اومده؟

 

سرشو انداخت پایین    

 

بعد زیرچشمی نگام کرد

 

_چایی میخوری؟

 

 

_نه بابا ، هنوز شام نخوردم...

 

 

_بیا اینا رو با هم بخوریم

 

_نه، مامان اینا منتظرن..

 

خب چیکارا میکنی؟

 

_هیچی

 

_یعنی جز به هم ریختن خونه،کار دیگه ای بلد نیستی؟

 

شوخی کردم...خودم فردا میام خونه رو میکنم عین دسته ی گل

 

نگام افتاد به عکس مامان بزرگ

 

کجاست مامان بزرگ که ببینه...

 

_چیزی لازم نداری؟

 

_نه ممنون

 

 

_خب من برم دیگه

 

_نه

 

خیره شدم تو صورتش

 

 منتظر بودم ادامه بده

 

_یعنی...نمیشه بمونی؟...آخه...میخواستم...

 

میخواستم یه چیزی بهت بگم...

 

_بگو میشنوم..البته اگه انقد من من نکنی..لطفا

 

 

_باشه..یه موضوعی هست که...میدونی؟..چند بار سعی کردم بهت بگم...

 

 

 

نمیدونم صدای در بود یا چیز دیگه

 

ولی بدجوری منو از خاطره هام کشید بیرون...سیما نشست بالا سرم

 

دستشو کرد لای موهام و شروع کرد به نوازش کردن

 

نگاش کردم

 

منتظر بودم حرف بزنه

 

کار مزخرفی بود چون مطمئن بودم چیزی نمیگه!

 

 ازش پرسیدم

 

_چیزی شده؟

 

_نه

 

_دروغ میگی...من میشناسمت

 

دستشو از لای موهام کشید بیرون

 

بلند شدم

 

_نمیخوای با من حرف بزنی؟

 

_تو چی؟..فکر کنم تو حرفای بیشتری برای گفتن داری

 

_آره..من حرف زیاد دارم ولی...

 

برای نگفتن!

 

_مزخرف نگو،حامد چی شد؟

 

بازم  یه بغض لعنتی

 

_حامد ؟...تموم شد...

 

_تموم شد؟ یعنی چی؟

 

_نپرس..دیگه نپرس

 

به دستام نگاه کرد

 

حلقه م هنوز دستم بود اصلا فرصت نداد بهش پس بدم

 

همون لحظه از انگشتم کشیدمش بیرون

 

سیما هاج و واج مونده بود

 

_تودیوونه شدی سمیرا..باورم نمیشه

 

_چرا..باورت بشه..حامد مال من نبود..از اولش هم مال نبود

 

بلند شد..انگار همین چند کلمه ای که گفتم مث آوار رو سرش خراب شده بود

 

رفت بیرون

 

داد زدم:

 

اقلا درو ببند

 

 

دوباره دراز کشیدم

 

وبه سقف خیره شدم

 

_بگو حامد کشتی منو

 

_میشه خواهش کنم بشینی اینجوری نمیتونم حرف بزنم

 

نشستم ... دیگه داشت کلافه م میکرد

 

_یه مدتیه...یعنی یه چند وقتیه میدونی چیه؟

 

من بهت نیاز دارم سمیرا

 

چقدر از داداش کوچولوم غافل شدم

 

از وقتی میرم سر کار دیگه حواسم بهش نیست

 

خدا منو ببخشه

 

اونکه غیر از ما کسی رو نداره

 

حتما یه مشکلی هست

 

_دارم دیوونه میشم سمیرا

 

_خب بگوچی شده.. منم داری دیوونه میکنی

 

خجالت نکش هرچی باشه من و مامان... حتی بابا، کمکت میکنیم

 

پول نیاز داری؟

 

_نه،چی داری میگی؟

 

_نکنه

 

نکنه...

 

سرشو انداخت پایین

 

اشکاش شروع کردن به ریختن

 

_هی! اینجا رو ببین

 

گریه؟

 

ببینمت

 

 داری گریه میکنی؟

 

یاد بچگیاش افتادم

 

 هروقت میخواست گریه کنه می اومد تو بغلم

 

_دیگه طاقت ندارم..

 

_جون بخواه...فقط لب تر کن

 

هرکی باشه خودم واست میرم خواستگاری

 

اینکه ناراحتی نداره

 

_تنهام نذار سمیرا

 

_دیگه تنهات نمیذارم قول میدم

 

اصلا پاشو بریم خونمون

 

مامان هم خوشحال میشه

 

پاشو

 

نگفتی...دختره کیه؟

 

تو دانشگاهتونه؟

 

خیره شد تو چشمام

 

چشاش قرمز شده بود..خندیدم شاید اونم بخنده ولی...

 

_سمیرا..دوستت دارم

 

میخوام مال من بشی

 

مال خودم

 

باهام ازدواج کن

 

 

لبخندم خشک شد

 

داغ کردم

 

از جام بلند شدم

 

سریع اونجارو ترک کردم

 

 

گیج شده بودم...نفهمیدم چی شد

 

زود رسیدم درخونه

 

ولی دوست نداشتم برم تو

 

همونجا نشستم

 

هاج و واج مونده بودم

 

نمیدونم چقدر گذشت

 

سیما درو واکرد

 

_اینجا چیکار میکنی؟ چرا انقدر دیر کردی داشتم می اومدم دنبالت

 

بیا تو بیا تو

 

یه راست رفتم بالا تو اتاقم

 

سرم داشت منفجر میشد

 

تا یه ساعت پیش داشتم از گرسنگی می مردم

 

ولی حالا...

 

تا صبح نخوابیدم

 

حتی نتونستم گریه کنم

 

دلم میخواست همه ش خواب باشه

 

حامد...داداش کوچولوی من...یعنی انقدر بزرگ شده؟

 

پس من کجا بودم؟

 

چرا بزرگ شدنشو ندیدم؟

 

پس مجید چی؟

 

وای نه

 

صدای حامد هنوز تو گوشمه

 

چجوری فراموش کنم....

 

 

 

 

صبح وقتی همه خواب بودند

 

برگشتم خونه

 

ولی تو خونه ی خودمم احساس غریبی میکردم

 

یه گوشه نشستم

 

چرا این اتفاق برای من افتاد؟

 

من تحملشو ندارم

 

شاید هم دارم تقاص پس میدم

 

یادم نمیره مجید چجوری نفرینم کرد...بهم گفت فقط بگو چرا؟

 

ولی من چیزی نداشتم بهش بگم

 

چون تا یه هفته قبلش موافق ازدواج باهاش بودم

 

وبعد از اون اتفاق

 

رفتارم یه دفعه باهاش عوض شد

 

ته دلم خیلی دوستش داشتم

 

ولی حامد برام مهمتر از خودم بود

 

میدونستم دارم اشتباه میکنم

 

هفت سال فاصله ی سنی...ظاهرمون هم که به هم نمیخورد

 

حامد ریز نقش بود و من...

 

کاملا مشخص بود ازش بزرگترم

 

همه بهمون میگفتن، و این حامد رو آزار میداد

 

برای من اصلا مهم نبود

 

مهم اون عشقی بود که بینمون

 

بود...

 

 

ادامه دارد...
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 10:59 توسط زهرا خفاجی| |

 

چقدر دلم براش تنگ شده بود...

 

سه ماه ندیده بودمش

 

این اواخر دیگه جواب تلفنشو هم نمیداد

 

حالا هم فقط اومده بود کار رو تموم کنه

 

مث همیشه خوش تیپ شده بود..همینجوری فقط نگاش میکردم

 

ولی اون یه بار هم سرشو بلند نکرد نگام کنه

 

تند تند امضا کرد

 

بعد هم رفت...

 

چند دقیقه بعد منم اومدم بیرون

 

ولی اون گازشو گرفته بود و رفته بود

 

بغض داشت خفه م میکرد..

 

یه کم پیاده روی شاید حالمو جا می آورد

 

درختا، برگای زردشون رو مث نقل رو سرم می ریختن

 

آروم زمزمه کردم:

 

ببین سرتاسرکوچه پر از برگای پاییزه

 

بمون پیشم که دور از تو همه شعرام غم انگیزه

 

اشکام بی اختیار سرازیر شدن

 

یاد پاییز پنج سال پیش افتادم..همه ش مث یه خواب بود

 

حالام  گله ای ندارم

 

حتی ازش نپرسیدم چرا؟

 

دعا میکنم هرجا که باشه،با هرکی که باشه

 

خدا هم همراهش باشه

 

همون خدایی که عشق رو آفرید...

 

به آسمون نگاه کردم

 

ابرها چه عاشقانه همدیگه رو در آغوش کشیده بودن

 

خیلی دلم میخواست برم پیش مامان و بابا ولی...

 

یادم نمیره چجوری ((سمیره)) کوچولوشون رو از خونه بیرون کردن

 

هیچوقت اون روز رو فراموش نمیکنم که چجوری تو روی بابا وایسادم

 

حالا دست از پا درازتر برم بگم چی؟!

 

ولی خونه هم نمیتونستم برم

 

چون حتما تا صبح دیوونه میشدم

 

با اینکه سه ماه از رفتن حامد میگذره..من هنوز به این تنهایی عادت نکردم

 

اصلا خونه رو نمیشه بدون اون تحمل کرد

 

شب رو رفتم خونه ی سیما..

 

سپهر  و سارا چنان پریدن تو بغلم و غرق بوسه های آبکیم کردن

 

 که یه لحظه همه چیزو فراموش کردم

 

سیما تو حموم بود 

 

رفتم پشت در حموم..داشت یه آهنگ غمگین رو زیر دوش زمزمه میکرد

 

تکیه دادم به در

 

چشمامو بستم و رفتم به پاییز پنج سال پیش

 

 

 

روزای اول آبان بود

 

تازه از سر کار برگشته بودم

 

بوی کوکوسبزی های مامان تا سر کوچه می اومد

 

اوووممم دیوانه کننده بود

 

نفهمیدم چجوری کلیدو بندازم تو در..

 

یه راست رفتم تو آشپزخونه

 

سیما چادر سرش کرده بود تا مثل همیشه یه بشقاب ببره برای حامد

 

بشقاب رو از دستش قاپیدم و پریدم تو کوچه

 

مث بچه ها لی لی کنان تا ته کوچه رفتم و با یه پرش رسیدم در خونه ی مامان بزرگ

 

دستمو گذاشتم روی زنگ

 

زیاد طول نکشید که حامد درو وا کرد

 

بشقاب رو با یه سلام تعارفش کردم

 

_سلام...

 

یه نگاهی تو حیاط انداختم..خونه تاریک تاریک بود

 

_خواب بودی؟!

 

_نه، بیا تو

 

_مطمئنی خواب نبودی؟..

 

خندید

 

منم خندیدم

 

خیلی گرسنه م بود

 

مونده بودم برم تو یا ...

 

 

 

با صدای بچه ها به خودم اومدم

 

با دیدن باباشون خونه رو رو سرشون گذاشتن

 

شوهر سیما با دیدن من جا خورد!

 

_سمیرا خانوم، ازین طرفا..

 

_دلم برای بچه ها تنگ شده بود

 

اخم کرد

 

_پس ما کشکیم؟

 

کشک..یادش بخیر..مامان بزرگ چارشنبه ها آش نذری درست میکرد

 

همه مون دور هم جمع می شدیم

 

حامد چقدر کشک دوست داشت...

 

اون فقط برای ما یه پسر دایی نبود...ما جای خالی یه برادر رو باهاش پر کرده بودیم

 

یه برادر کوچیکتر..

 

سیما اومد بیرون

 

خودمو انداختم تو بغلش...

 

 

ادامه دارد...

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 18:32 توسط زهرا خفاجی| |

 

 

نمیدونم

 

از خودم سیرم

 

یا دلم برای خودم تنگ شده...

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 10:15 توسط زهرا خفاجی| |

 

 

 

 

این دل سنگو میشکنی با حرفای بلوریت

 

اینجوری عادت میکنم به رفتنت به دوریت

 

دنیا ببین که این روزا با من و تو چه کرده

 

حتی دیگه تابستونا هوای خونه سرده

 

روزای خاکستریمون شب نشده سیاهه

 

بساط این فاصله ها همیشه رو به راه

 

حرفی نمونده بین ما چاره فقط سکوته

 

بخت ستاره وار  ما به فکر یک سقوطه

 

قطار خسته طفلکی چقد باید بناله

 

مقصد جاده نا کجاس، رسیدن هم محاله

 

صندلیای این قطار از سرمون زیاده

 

همسفر ثانیه هام،پیاده شو ،پیاده

 

پاییز غصه های من خودش هزارتا فصله

 

وقتی همیشه بغض من به خنده ی تو وصله

 

بیا که حرف آخرم فقط همین ترانه س

 

جدایی بین من و تو یه حکم عادلانه س

 

فرقی برام نمیکنه قافیه رو ببازم

 

میخوام یه بارم که شده به گریه هام بنازم

 

بهم نگو که آینه هم به فکر آبروشه

 

بذار عروس قصه هام رخت عزا بپوشه...

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 20:1 توسط زهرا خفاجی| |




گفتی میخوام برم


خندیدم


شاید معنی حرفتو نفهمیدم


گفتی دارم میرم


هیچی نگفتم


شاید باورم نمیشد


رفتی...


حالا نه میتونم بخندم


نه میتونم گریه کنم


نه میتونم باور کنم


فقط دارم فکر میکنم چجوری میتونم بدون تو زندگی کنم


_______________________________





یه خونه ی قدیمی پایین شهر غربت


من و تو و یه دنیا یه رنگی و صداقت


یادته مادربزرگ قصه میگفت برامون


همبازی قدیمی یادته بازیامون؟


مزه ی قایم موشک تو کوچه پس کوچه ها


شوری گریه هامون ، ترشی آلوچه ها


وقتی که روی دیوار نقاشی میکشیدیم


با اون مداد رنگیا به رویا میرسیدیم



چه روزگار خوبی بود       یه چش به هم زدن گذشت


کاشکی بزرگ نمیشدیم    کاشکی ورق بر نمیگشت



همیشه اون قدیما هوای هم رو داشتیم


حیف که رفاقتا رو همونجا جا گذاشتیم


با اینکه بچه بودیم جون واسه هم میدادیم


حالا تو زندگیمون برای هم زیادیم


یادت میاد قدیما ابری نبود هوامون


بدون شک می رسید به آسمون دعامون



کاشکی بزرگ نمیشدیم   کاشکی ورق بر نمیگشت


چه روزگار خوبی بود   هر چی که بود دیگه گذشت




بهمن 87




نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 12:54 توسط زهرا خفاجی| |




وقتی اضافه وزن ندارم

بی اعتنا

از کنارش رد میشوم

و یک گاز به ساندویچم میزنم

و او زیر لب می گوید:

(( گوشت بشه بچسبه به تنت ))



نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 21:23 توسط زهرا خفاجی| |


Design By : Night Skin